درس سیزدهم: کباب غاز

درس سیزدهم: کباب غاز

شاعر: کباب غاز، محمدعلی جمال‌زاده
کلمهمعنی
آزگارزمانی دراز، ویژگی آنچه بلند و طولانی به نظر می‌آید
آسمان‌جُلکنایه از فقیر، بی‌چیز، بی‌خانمان؛ جُل: پوشش به معنای مطلق
استشارهرایزنی، مشورت، نظرخواهی
استیصالناچاری، درماندگی
اطواررفتار و یا سخنی ناخوشایند و ناهنجار
اعلابرتر، ممتاز، نفیس، برگزیده از هر چیز
اعانتیاری دادن، یاری
امتناعخودداری، سر باز زدن از انجام کاری یا قبول کردن سخنی
انضمامضمیمه کردن؛ به انضمامِ: به ضمیمهٔ، به همراهِ، به علاوهٔ
اولیشایسته؛ اولی‌تر: شایسته‌تر (با آنکه «اولی» خود صفت تفضیلی است؛ در گذشته به آن «تر» افزوده‌اند)
بادیآغاز (در اصل به معنی آغازکننده است)
بحبوحهمیان، وسط
بدقوارهآنکه یا آنچه ظاهری زشت و نامتناسب دارد؛ بدترکیب
بذلهشوخی، لطیفه
بقولاتانواع دانه‌های خوراکیِ بعضی گیاهان مانند نخود و عدس، حبوبات
بلامعارضبی‌رقیب
بَلَّعتُفروبردم، بلعیدم؛ صرف کردن صیغهٔ بلّعت: خوردن
پتیارهزشت و ترسناک
پرت‌وپلابیهوده، بی‌معنی؛ به این نوع ترکیب‌ها که در آن‌ها لفظ دوم، اغلب بی‌معنی است و برای تأکید لفظ اوّل می‌آید، «مرکّب اتِباعی» یا «اتِباع» می‌گویند.
ترفیعارتقا یافتن، رتبه گرفتن
تصدیقتأیید کردن درستیِ حرف یا عملی، گواهی دادن به صحّت امری
تصنّعیساختگی
تک‌وپوزدک‌وپوز، به طنز، ظاهر شخص به‌ویژه سروصورت
تنبوشهلولهٔ سفالین یا سیمانی کوتاه که در زیر خاک یا میان دیوار می‌گذارند تا آب از آن عبور کند.
جبههپیشانی
جیرنوعی چرم دبّاغی‌شده با سطح نرم و پرزدار که در تهیّهٔ لباس، کفش، کیف و مانند آن‌ها به‌کار می‌رود.
چلمنآن که زود فریب می‌خورد، هالو؛ بی‌عرضه، دست‌وپاچلفتی
حضّارآنان که در جایی یا مجلسی حضور دارند؛ حاضران
حلقومحلق و گلو
خرت‌وپرتمجموعه‌ای از اشیا، وسایل و خرده‌ریزهای کم‌ارزش
خرخرهگلو، حلقوم
خفایاجِ خفیه، مخفیگاه‌ها؛ در خفایای ذهن: در جاهای پنهان ذهن
خمرهظرفی به شکل خُم و کوچک‌تر از آن
خورد رفتنساییده شدن و از بین رفتن
خوش‌مشربیخوش‌مشرب بودن؛ خوش‌معاشرتی و خوش‌صحبتی
درزیخیّاط
دوْریبشقاب گردِ بزرگ معمولاً با لبهٔ کوتاه
دیلاقدراز و لاغر
زادسن و سال، توشه، خوردنی و آشامیدنی که در سفر همراه می‌برند.
سرسرامحوّطه‌ای سقف‌دار در داخل خانه‌ها که درِ ورودی ساختمان به آن باز می‌شود و از آنجا به اتاق‌ها یا قسمت‌های دیگر می‌روند (امروزه سرسرا را فرهنگستان در برابر واژهٔ بیگانهٔ «هال» و همچنین واژهٔ بیگانهٔ «لابی» به تصویب رسانده است).
شخیصبزرگ و ارجمند
شرفیاب شدنآمدن به نزد شخص محترم و عالی‌قدر، به حضور شخص محترمی رسیدن
شش دانگبه‌طور کامل، تمام
شکومشُگون؛ میمنت، خجستگی، چیزی را به فال نیک گرفتن
شیءٌ عُجابٌاشاره به آیهٔ «اِنَّ هذا لَشیءٌ عُجاب» (سورهٔ ص / آیهٔ ۵) معمولاً برای اشاره به امری شگفت به‌کار می‌رود.
صلهٔ ارحامبه دیدار خویشاوندان رفتن و از آنان احوال‌پرسی کردن
عاریهآنچه به امانت بگیرند و پس از رفع نیاز آن را پس دهند.
علّامهآن‌که دربارهٔ رشته‌ای از معارف بشری دانش و آگاهی بسیار دارد.
غلیانجوشش عواطف و احساسات، شدّت هیجان عاطفی
فغانناله و زاری، فریاد
قطعهً بعد اُخریتکّه‌ای بعد از تکّهٔ دیگر
کاهدانانبارِ کاه
کأن لم یکن شیئاً مذکوراًبخشی از آیهٔ اول سورهٔ دهر است به معنی «چیزی قابل ذکر نبود»؛ در این داستان یعنی تمام خوراکی‌ها سربه‌نیست شد.
کبّادهوسیله‌ای کمانی‌شکل در زورخانه از جنس آهن که در یک طرف آن رشته‌ای از زنجیر یا حلقه‌های آهنی متعدّد قرار دارد؛ کبّادهٔ چیزی را کشیدن: ادّعای چیزی داشتن، خواستار چیزی بودن
کتلپشته، تپّه
کج‌ومعوجبه‌صورت خمیده، ناراست
کلاشینکفسلاحی در انواع خودکار و نیمه‌خودکار
کَلکآتشدانی از فلز یا سفال؛ کَلکِ چیزی را کندن: خوردن یا نابود کردن چیزی
کلاندارای سنّ بیشتر
گِردهقرص نان، نوعی نان
لطیفهگفتار نغز، مطلب نیکو، نکته‌ای باریک
ماسیدنکنایه از به انجام رسیدن، به ثمر رسیدن
مایحتویآنچه درون چیزی است.
ما یتعلّقُ بهآنچه بدان وابسته است.
متفرّعاتشاخه‌ها، شعبه‌ها (در متن به معنی متعلقات به‌کار رفته است)
متکلّم وحدهآن که در جمعی تنها کسی باشد که سخن می‌گوید.
مجلس‌آراآن‌که با حضور خود سبب رونق مجلس و شادی یا سرگرمی حاضران آن می‌شود؛ بزم‌آرا
محظورمانع، و مجازاً گرفتاری و مشکل؛ در محظور گیر کردن: گرفتاری پیدا کردن، در مقابل امر ناخوشایند قرار گرفتن (املای این واژه به‌صورت محذور نیز آمده است)
محظوظبهره‌ور
مخاصمتدشمنی، خصومت
مخلّفاتچیزهایی که به یک مادهٔ خوردنی اضافه می‌شود یا به‌عنوان چاشنی و مزه در کنار آن قرار می‌گیرد.
مصاحبتهم‌نشینی، هم‌صحبت داشتن
مضغجویدن
معهودعهدشده، شناخته‌شده، معمول
مقالاتجِ مقالت، گفتارها، سخنان
نامعقولآنچه از روی عقل نیست؛ برخلاف عقل
واترقیدنتنزّل کردن، پس‌روی کردن
وجناتجِ وجنه؛ صورت، چهره، رخسار
وخامتخطرناک بودن، بدفرجامی
ولیمهطعامی که در مهمانی و عروسی می‌دهند.
هم‌قطارهریک از دو یا چند نفری که از نظر درجه، رتبه و یا موقعیت اجتماعی در یک ردیف هستند.
هویداروشن، آشکار

واژه‌نامه

صفحهٔ ۱۳۹ کتاب

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه.

گنج حکمت: کلان‌تر و اولی‌تر

گنج حکمت: کلان‌تر و اولی‌تر

شاعر: سندبادنامه، ظهیری سمرقندی

ادامهٔ این درس نیازمند اشتراک است

تحلیل قلمرو فکری، ادبی و زبانی، پاسخ کارگاه متن‌پژوهی و سؤالات امتحانی این درس با اشتراک کتاب در دسترس است.

ورود / ثبت‌نام