
درس شانزدهم: خسرو
محتوا: نویسنده در این داستان به زندگی یک انسان بااستعداد و توانمند به نام خسرو میپردازد که عاقبت بهخاطر همنشینی با دوستان ناباب وضع نابسامانی گرفت و در گوشهٔ تنهایی مُرد.شاعر: عبدالحسین وجدانی
| کلمه | معنی |
|---|---|
| اِرتجالاً | بیدرنگ، بدون اندیشه سخن گفتن یا شعر سرودن |
| استرحام | رحم خواستن، طلب رحم کردن |
| استماع | شنیدن، گوش دادن |
| الِزام | ضرورت، لازم گردانیدن، واجب گردانیدن |
| اَوان | وقت، هنگام |
| باری | القصّه، به هر حال، خلاصه |
| بَدسِگال | بداندیش، بدخواه، دشمن |
| بسمِل کردن | سر جانور را بریدن، از آنجا که مسلمانان در وقت ذبح جانور «بسِم الله الرّحمن الرّحیم» میگویند، به همین دلیل، به عمل ذبح کردن «بسمل کردن» گفته میشود. |
| پاس | نگاهبانی، نگاهداری |
| پاس داشتن | پاسبانی کردن، نگهبانی کردن |
| پلاس | جامهای کمارزش، گلیم درشت و کلفت |
| تعلیقات | جِ تعلیق، پیوستها و یادداشت مطالب و جزئیات در رساله یا کتاب؛ در متن درس، مقصود نشانهای ارتشی است. |
| تقریر | بیان، بیان کردن |
| تکریم | گرامیداشت؛ تکریم کردن: گرامی داشتن |
| تکیده | لاغر و باریکاندام |
| تصدیقنامه | گواهینامه |
| جافی | جفاکار، ستمکار |
| جَلاجِل | جمع جُلجُل: زنگ، زنگوله |
| حُجب | شرم و حیا |
| حَلَبی | ورق آهن نازک که هر دو روی آن قلعاندود شده باشد. |
| خسروانی خورش | خورش و غذای شاهانه |
| خودرو | خودرأی، خودسر، لجوج، رشدیافته بدون تعلیم و تربیت |
| دانگ | بخش، یکششم چیزی |
| دستار | پارچهای که به دور سر بپیچند، سربند و عمامه |
| دوات | مرکّبدان، جوهر |
| زَنگاری | منسوب به زنگار، سبزرنگ |
| شهناز | یکی از آهنگهای موسیقی ایرانی، گوشهای در دستگاه شور |
| صاحبدل | عارف، آگاه |
| ضمایم | جِ ضمیمه، همراه و پیوست؛ در متن درس، مقصود نشانهای دولتی است. |
| طبیعت | عادت، طبع و سرشت، خو |
| طُرفه | شگفتآور، عجیب |
| طمأنینه | آرامش، سکون و قرار |
| عِتاب کردن | خشم گرفتن بر کسی، سرزنش کردن |
| عَنود | ستیزهکار، دشمن و بدخواه |
| فیّاض | سرشار و فراوان، بسیار فیضدهنده |
| کُمَیت | اسب سرخ مایل به سیاه |
| لاجَرَم | ناگزیر، ناچار |
| لِمَن تقَول | برای چه کسی میگویی؟ |
| لهو و لعب | بازی و سرگرمی، آنچه مردم را مشغول کند، خوشگذرانی |
| مألوف | خوگرفته |
| متداول | معمول، مرسوم |
| مَخذول | خوار، زبونگردیده |
| مسخرگی | لطیفهگویی، دلقکی |
| مُسکِر | چیزی که نوشیدن آن مستی میآورد؛ مثل شراب |
| مُطربی | عمل و شغل مطرب؛ مطرب: کسی که نواختن ساز و خواندن آواز را پیشهٔ خود سازد. |
| مَعاصی | جِ معصیت، گناهان |
| مغلوب | شکستخورده |
| مَفتول | سیم، رشتهٔ فلزی دراز و باریک |
| ملتفت شدن | آگاه شدن، متوجّه شدن |
| منّت | سپاس، شکر؛ منّت داشتن: احساس کسی را پذیرفتن و سپاسگزار او بودن |
| منجلاب | محل جمع شدن آبهای کثیف و بدبو |
| مُندرس | کهنه، فرسوده |
| مُنکَر | هرگونه رفتار زشت، ناپسند |
واژهنامه
صفحهٔ ۱۲۲ کتاب
ارتجالاً انشایی میساخت و با صدای گرم و رسا به اصطلاح امروزیها «اجرا میکرد.»
ادامهٔ این درس نیازمند اشتراک است
تحلیل قلمرو فکری، ادبی و زبانی، پاسخ کارگاه متنپژوهی و سؤالات امتحانی این درس با اشتراک کتاب در دسترس است.
ورود / ثبتنام